شاهدخت سرزمین ابدیت

آبی٬خاکستری٬سياه

... کودک قلب من اين قصهء شاد ٬
از لبانِ تو شنيد
:

« زندگی رويا نيست
.
« زندگی زيبايی ست
.
« می توان٬

« بر درختی تهی از بار ٬ زدن پيوندی
.
« می توان در دل اين مزرعهء خشک و تهی بذری ريخت
.
« مي توان ٬

« از ميان فاصله ها را برداشت
.
« دل من با دل تو ٬

« هر دو بیـزار از اين فاصله هاست
.

قصه شیرینی ست
.
کودک چشم من از قصهء تو می خوابد
.
قصهء نغز تو از غصه تهی ست
.
باز هم قصه بگو ٬

تا به آرامش دل٬
سـر به دامان تو بگذارم و درخواب روم
...
حمید مصدق

 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |